تبلیغات
چو ایران نباشد تن من مباد - حکایتی از گلستان سعدی


درباره وبلاگ:


آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها :


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

حکایتی از گلستان سعدی

نوشته شده توسط:میثم خادم سهی
سه شنبه 20 اردیبهشت 1390-08:21 ب.ظ

حكایت
بربالین تربت یحیی پیغامبر علیه السلام معتكف بودم در جامع دمشق كه یكی از ملوك عرب كه به بی انصافی منسوب بود اتفاقا به زیارت آمد و نماز و دعا كرد و حاجت خواست .
درویش و غنى بنده این خاك و درند

...آنان كه غنى ترن محتاجترند

آنگه مرا گفت : از آنجا كه همت درویشان است و صدق معاملت ایشان ، خاطری همراه من كنند كه از دشمنی صعب اندیشناكم. گفتمش: بر رعیت ضعیف رحمت كن تا از دشمن قوی زحمت نبینی.
به بازوان توانا و فتوت سر دست

خطا است پنجه مسكین ناتوان بشكست

نترسد آنكه بر افتادگان نبخشاید؟

كه گر ز پاى در آید، كسش نگیرد دست

هر آنكه تخم بدى كشت و چشم نیكى داشت

دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست

زگوش پنبه برون آر و داد و خلق بده

و گر تو مى ندهى داد، روز دادى هست

بنى آدم اعضاى یكدیگرند

كه در آفرینش ز یك گوهرند

چو عضوى به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

تو كز محنت دیگران بى غمى

نشاید كه نامت نهند آدمى


تاریخ آخرین ویرایش:- -